مردی که همواره به اعدام می خندید
به مناسبت اعدام علی رضا شکوهی یازدهم دیماه1362
به نقل ازکتاب دُردزمانه
نوشته محمد علی عمویی
اعدام علی رضا شکوهی
درسال 1350
یکی از اعدامی ها نزدماست جوانی است برنا،سالم وبسیارباصفا،نامش علی رضاشکوهی واهل بروجرد است،دانشجو و بیش از بیست سال ندارد،موی خرمایی وچشمان عسلی او با توحرف می زنند،چشمانش همواره می خندند،حتی حکم اعدام هم بر زلال دیدگانش سایه نینداخته است،به چریکهای فدایی ومش مبارزاتی ان سخت ایمان دارد
علیرضا را با وسایل ازبندما می برند،اومحکوم به اعدام بود وجابه جایش جز حکم اعدام مفهوم دیگری نداشت،صحنه بردن اعدامی به میدان تیر همواره درد آور است،وما بارها رنج چنان صحنه ای را تجربه کرده بودیم،این بار اما جوانی را به میدان تیر می برندکه هنوز موی صورتش کاملا نرویده و چیزی از زندگی ندیده بود اما،خندان و سرافراز بابدرقه کنندگان روبوسی می کند،صفا وسادگی اش بیشتر دل را به درد می اورد،تصور قطع زندگی ان نهال نوپا ،ارام و قرار را ازتومی گرفت،
بوسیدم اش امانتوانستم اشکم راپنهان کنم،با لبانش اشک چشمانم را پاک می کند ومی گویدخوشحالم که سربلندمی روم،می گویم همین که مرگ را به سخره گرفته ای هم به همراهانت درس می دهی،به دشواری ازجمع مشایعت کننده سوا می شود،سکوتی تلخ وگزنده بردلها سنگینی می کند،علی را همه دوست داشتندو اینک در استانه از دست دادن او همه غمگین و ماتم زده اند
اما دیری نمی پایدکه در زندان به روی علی بازمی شود واوخندان وسرحال وسایل دردست قدم به درون می گذارد،باران بوسه است که برسر و رویش فرو می ریزد،بوسه هایی از سرشوق و شادی،بوسه هایی نه درغم جدایی وبه یادگار که جلوه ای ازدل سرشار ونشانی ازخوشامد به زندگی دوباره،علی ومحکوم به اعدام دیگری به نام عبداله قوامی مشمول یک درجه تخفیف شده اند و ازخطرمرگ جسته اند.
یاد و خاطره اش هرگز نمی میرد . . .